این تصاویر فقط برای تغییر ذائقه شما گذاشته شده تا شاید کمی لبخند بر لبانتان نقش بندد . البته جای تامل هم دارد ها :


موضوعات مرتبط: عکس
برچسب‌ها: عکس

تاريخ : | 22:14 | نویسنده : چریک |

آب و نمک

روزی شاگردی از استاد خود خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. استاد از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.

استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟

شاگرد پاسخ داد: خیلی شور و تند است، اصلاً نمی شود آن را خورد.

استاد از شاگردش خواست یک مشت از نمک بردارد و او را همراهی کند. رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد. سپس یک لیوان آب از دریاچه برداشت و به شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد: «کاملا معمولی بود.

استاد گفت: «رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو می شود همچون مشتی نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیعتر می شود، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را براحتی تحمل کند. بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یک لیوان آب.»


موضوعات مرتبط: عاقلانه
برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : | 22:0 | نویسنده : چریک |

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت و گفت:

«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»

کشیش: «مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم.»

مرد : «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»

کشیش: «خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

مرد: «اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»

کشیش: «چی می خوای بپرسی پسرم؟»

مرد: «به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده!!!»

برداشت آزاد :

من وقتی این داستن را خوندم یک لحظه فکر کردم نکنه که اسرائیل جهت گرفتن انتقام این یهودی الان داره همه دنیا را استثمار می کنه و این جوری به جون همه مردم رحم نمی کنه ؟!

یعنی می شه !!! ... لطفا شما جواب بدین ؟


موضوعات مرتبط: تحلیل و بررسی
برچسب‌ها: اسرائیل , حکایت

تاريخ : | 21:50 | نویسنده : چریک |
پدری ترکش خورد ...

و یتیمی افطاری خون دل .

مادری روزه اش را ... بمب شکست !

و کودکی در خون خود غلتید !!!

و بعضی از ما افطار زولبیا نخوردیم تا سیری کاذب آن مزاحم بیشتر خوردنمان نشود !!!!!

هیس! مسلمین خوابیده اند ... ولی خواب روزه دار گاهی عبادت نیست ، خیانت است! خیانت !

مردم بی دفاع غزه در خون خویش غوطه ورند و بعضی ... هنوز خوابند !

برای دفاع از مردم غزه باید از اسرائیل تنفر خویش را ابراز کنیم ... 

مرگ بر اسرائیل غاصب ... مرگ بر صهیونیسم ...

باید به مردم غزه کمک کرد ...

قلک ها را بشکنیم و کمی کمتر افطاری بخوریم ... چشمان کودکان مظلوم غزه در ماه مبارک رمضان منتظر است ... منتظر کمک های ما .


موضوعات مرتبط: حرف دل ، تحلیل و بررسی
برچسب‌ها: غزه , اسرائیل , خدا

تاريخ : | 23:53 | نویسنده : چریک |

آیا کسی مسلمان هست ؟

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: «بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟»

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد.

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: «آری من مسلمانم.»

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا. پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می‌خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد. پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: «آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟»

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش‌نماز مسجد دوختند.

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : «چرا نگاه می‌کنید؟! به عیسی مسیح قسم! که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی‌شود!»

****

شاید خندیدید و شاید ناراحت شدید ولی این نکته بسیار مهم است که دینداری مان را فقط نباید در مسجد و محراب نشان دهیم گاهی هم لازم است که برای اسلام سینه سپر کرد ... باید ایستاد و حمایت کرد و ...

و روزی خواهد آمد که باید امتحان پس بدهیم ... امتحان ...


موضوعات مرتبط: عاقلانه
برچسب‌ها: مسلمان , دین داری , خدا

تاريخ : | 13:38 | نویسنده : چریک |

امروز را باید تسلیت گفت ولی نه فقط به شیعیان به خاطر از دست دادن مولایشان ؛

و نه به مسلمانان به خاطر از دست دادن خلیفه شان ؛

بلکه باید تسلیت گفت به 

تمامی جوانمردان ، آزادگان ، عدالت خواهان و ... و به تمامی کسانی که در راه حق و حقیت با هر دین و مسلکی گام بر می دارند ؛

زیرا امیرالمومنین امام علی (علیه السلام) کسی بود که تمامی وجود خویش را وقف ارتقاء بشریت نمود و این را تمامی کسانی که با دیدگاهی باز و صحیح در شخصیت این بزرگوار غور کرده اند، معترف هستند .

غم از دست دادنت مولا جان، همه ی دل ها را اندوهگین کرده است ؛ چه بفهمند و و چه نفهمند ... .

شهادت مولای متقیان و امیر مومنان علی (علیه السلام) ، الگوی جوانمردان و سر سلسله ی عدالت خواهان جهان تسلیت باد . 

 


موضوعات مرتبط: حرف دل ، عارفانه
برچسب‌ها: علی

تاريخ : | 13:34 | نویسنده : چریک |

آیا شود ... ؟!

به نام تو ای دوست که بهترینی

توی این ایام ماه مبارک رمضان خیلی احساس نزدیکی به خدا (دوست واقعی) بین ماها زیاد تر می شود و آن هم به خاطر شرایط ویژه ای که در این ماه شریف وجود دارد .

ولی به نظر شما باید همین طور دست روی دست گذاشت و گذر این زمان را نظاره کرد ؟!

نه ! البته که نه ! ...

تا حالا از خودمون پرسیدیم که «آیا شود که لایق دیدار او شویم ؟!!!»

پس دست برداریم از دست روس دست گذاشتن ...

تکانی به خودمان بدهیم ...

از خواب بیدار بشیم ...

و بسم الله بگوییم و با توکل به دوست لیاقت خودمان را نشان دهیم 

که ارزش و قدر پیدا کردن در این ایام امکان پذیر است ... این ایام ... !

 


موضوعات مرتبط: عارفانه
برچسب‌ها: رمضان , خدا

تاريخ : | 11:42 | نویسنده : چریک |
هر چه با خودم فکر کردم دیدم کسی مثل این بزرگوار یک چریک به تمام معنا نبوده است ...

هم در میدان عمل و هم در عرصه علم و فرهنگ برای خودش کسی بوده و آن هم به واسطه اینکه خودش را به خدا سپرده بود ، به خود خدا ... !

و شهید بزرگوار مصطفی چمران این گونه می گوید :

«قبول شهادت من را آزاد کرده است ، من آزادی خود را به هیچ چیز حتی بحیات خود نمی فروشم.» !!!


موضوعات مرتبط: عاشقانه
برچسب‌ها: چریک چمران

تاريخ : | 11:30 | نویسنده : چریک |
باید برای ملاقات خداوند پله پله بریم بالا ...

توی ماه رمضان پله ها تعدادشون کمتر می شه و توی شب های قدر خیلی کمتر و این طوریه که احساس نزدیکی به خدا موج می زنه ...

اگر به خدا نزدیکتر نشدی ! کارت زاره ... حواست هست کجای کاری ؟! (با خودم هم هستما)

ده روز از ماه رمضان گذشته و هنوز داریم دور خودمون می چرخیم ... بابا ببین هدف کجاست ، الی أین ...

اولین پله برای ملاقات خداوند و شاید آخرین پله ... اینه که اول پا روی خودت بگذاری

خداوندا! کمک کن تا لایق دیدار بشیم .


موضوعات مرتبط: عارفانه
برچسب‌ها: خدا

تاريخ : | 1:39 | نویسنده : چریک |

دختر زیبا و بنز

پسری دختر زیبایی را دید. شیفته‌اش شد. چند ساعتی با هم در خیابان قدم می‌زدند که یک دفعه یک بنز گران ‌قیمت جلوی پایشان ترمز کرد. دختر به پسر گفت: «خوش گذشت ولی نمی‌توانم همیشه پیاده راه بروم. بای!» نشست تو ماشین. راننده به دختر گفت: «خانم ببخشید، من راننده این آقا هستم. لطفا پیاده شوید»


موضوعات مرتبط: عاقلانه
برچسب‌ها: دختر زیبا , داستان

تاريخ : | 0:57 | نویسنده : چریک |

خوش شانسی یا بد شانسی ؟!

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: «عجب بدشانسی آوردی که اسب فرار کرد!»

پیرمرد در جواب گفت: «از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟»

همسایه ها با تعجب گفتند: «خب معلومه که این از بد شانسی است!»

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند و گفتند: «عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.»

پیرمرد بار دیگر گفت: «از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام؟»

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند: «عجب شانس بدی.» 

کشاورز پیر گفت: «از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام؟»

چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: «خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!» 

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند. پسر کشاورز پیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند: «عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد.»

کشاورز پیر گفت: «از کجا می دانید که...؟»

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته ایم صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل، نعمات و فرصتهایی بوده اند که زندگی به ما اهدا کرده است.

«عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شرلکم و الله یعلم وانتم لا تعلمون...»

«چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیر شما در آن بوده و چه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است و خداوند داناست و شما نمی دانید...»


موضوعات مرتبط: عارفانه
برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : | 19:38 | نویسنده : چریک |

زود قضاوت نكنيم

معلم عصبی دفتر را روی میز كوبید و داد زد: «سارا ...» دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: «بله خانوم؟» معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: «چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!» دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد و بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: «خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقام ...» معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت: «بشین سارا ...» و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد...


موضوعات مرتبط: عاقلانه
برچسب‌ها: قضاوت , فقر

تاريخ : | 16:14 | نویسنده : چریک |

روزي دخترشيخ يک تبلت گوگل نکسوس بخريدو برشيخ عرضه نمود.

-شيخ بگفتش اين تبلت که بخريدي اولين کار چه کردي؟

-عرضه داشت پدر جان برصفحه اش برچسب زدم و دورآن کاوري محکم قرار دادم.

-شيخ فرمودآيا کسي تو را به اين مجبور کرد؟

-دختر بگفت خير .

-فرمودآيا تو به شرکت گوگل توهين کردي که چنين کاور برآن نهادي ؟

-دختر بگفت خير . اتفاقاً خود گوگل که آن را ساخته توصيه نموده که بر آن کاور نهيم.

-فرمودآيا چون اين تبلت ارزان و در پيت است کاورش کردي؟

-دختر بگفت خير بلکه چون ارزشمند است و کلي تکنولوژي صرف آن شده چنين کردم.

-فرمودآيا کاور از جمال تبلت بکاهد و به وزنش نيز فزايد ؟

-دختر بگفت باکي نيست ليکن به دوامش بيفزايد و از ضربات و شکستگيها مصونش دارد.

-شيخ فرمود:

«پس دخترم بدان آن که من و تو را ساخته ما را به عفاف توصيه نموده است که عفاف ضمانت ماندگاريست.»


موضوعات مرتبط: عاقلانه

تاريخ : | 16:39 | نویسنده : چریک |

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش راپاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: «من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.»، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: «من شیطان هستم.» مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد : «من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شماشد. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.»


نتیجه داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.


موضوعات مرتبط: عاقلانه
برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : | 9:24 | نویسنده : چریک |

شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست  .  موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  ...   اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات  بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب  مزرعه يك تله موش خريده است» 

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به  تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد» 

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي  موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش  به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت .  اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي  توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن  شد. 

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد ..  زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. 

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش  نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله  موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه  با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به  خانه برگشت ، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي  تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به  خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. 

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه  يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي  زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد  مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك  تدارك ببيند .  

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! 

نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!


موضوعات مرتبط: عاقلانه
برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : | 7:49 | نویسنده : چریک |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.