پدری ترکش خورد ...

و یتیمی افطاری خون دل .

مادری روزه اش را ... بمب شکست !

و کودکی در خون خود غلتید !!!

و بعضی از ما افطار زولبیا نخوردیم تا سیری کاذب آن مزاحم بیشتر خوردنمان نشود !!!!!

هیس! مسلمین خوابیده اند ... ولی خواب روزه دار گاهی عبادت نیست ، خیانت است! خیانت !

مردم بی دفاع غزه در خون خویش غوطه ورند و بعضی ... هنوز خوابند !

برای دفاع از مردم غزه باید از اسرائیل تنفر خویش را ابراز کنیم ... 

مرگ بر اسرائیل غاصب ... مرگ بر صهیونیسم ...

باید به مردم غزه کمک کرد ...

قلک ها را بشکنیم و کمی کمتر افطاری بخوریم ... چشمان کودکان مظلوم غزه در ماه مبارک رمضان منتظر است ... منتظر کمک های ما .


برچسب‌ها: غزه, اسرائیل, خدا

تاريخ : | 23:53 | نویسنده : چریک |

آیا کسی مسلمان هست ؟

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: «بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟»

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد.

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: «آری من مسلمانم.»

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا. پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می‌خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد. پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: «آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟»

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش‌نماز مسجد دوختند.

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : «چرا نگاه می‌کنید؟! به عیسی مسیح قسم! که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی‌شود!»

****

شاید خندیدید و شاید ناراحت شدید ولی این نکته بسیار مهم است که دینداری مان را فقط نباید در مسجد و محراب نشان دهیم گاهی هم لازم است که برای اسلام سینه سپر کرد ... باید ایستاد و حمایت کرد و ...

و روزی خواهد آمد که باید امتحان پس بدهیم ... امتحان ...


برچسب‌ها: مسلمان, دین داری, خدا

تاريخ : | 13:38 | نویسنده : چریک |

امروز را باید تسلیت گفت ولی نه فقط به شیعیان به خاطر از دست دادن مولایشان ؛

و نه به مسلمانان به خاطر از دست دادن خلیفه شان ؛

بلکه باید تسلیت گفت به 

تمامی جوانمردان ، آزادگان ، عدالت خواهان و ... و به تمامی کسانی که در راه حق و حقیت با هر دین و مسلکی گام بر می دارند ؛

زیرا امیرالمومنین امام علی (علیه السلام) کسی بود که تمامی وجود خویش را وقف ارتقاء بشریت نمود و این را تمامی کسانی که با دیدگاهی باز و صحیح در شخصیت این بزرگوار غور کرده اند، معترف هستند .

غم از دست دادنت مولا جان، همه ی دل ها را اندوهگین کرده است ؛ چه بفهمند و و چه نفهمند ... .

شهادت مولای متقیان و امیر مومنان علی (علیه السلام) ، الگوی جوانمردان و سر سلسله ی عدالت خواهان جهان تسلیت باد . 

 


برچسب‌ها: علی

تاريخ : | 13:34 | نویسنده : چریک |

آیا شود ... ؟!

به نام تو ای دوست که بهترینی

توی این ایام ماه مبارک رمضان خیلی احساس نزدیکی به خدا (دوست واقعی) بین ماها زیاد تر می شود و آن هم به خاطر شرایط ویژه ای که در این ماه شریف وجود دارد .

ولی به نظر شما باید همین طور دست روی دست گذاشت و گذر این زمان را نظاره کرد ؟!

نه ! البته که نه ! ...

تا حالا از خودمون پرسیدیم که «آیا شود که لایق دیدار او شویم ؟!!!»

پس دست برداریم از دست روس دست گذاشتن ...

تکانی به خودمان بدهیم ...

از خواب بیدار بشیم ...

و بسم الله بگوییم و با توکل به دوست لیاقت خودمان را نشان دهیم 

که ارزش و قدر پیدا کردن در این ایام امکان پذیر است ... این ایام ... !

 


برچسب‌ها: رمضان, خدا

تاريخ : | 11:42 | نویسنده : چریک |
هر چه با خودم فکر کردم دیدم کسی مثل این بزرگوار یک چریک به تمام معنا نبوده است ...

هم در میدان عمل و هم در عرصه علم و فرهنگ برای خودش کسی بوده و آن هم به واسطه اینکه خودش را به خدا سپرده بود ، به خود خدا ... !

و شهید بزرگوار مصطفی چمران این گونه می گوید :

«قبول شهادت من را آزاد کرده است ، من آزادی خود را به هیچ چیز حتی بحیات خود نمی فروشم.» !!!


برچسب‌ها: چریک چمران

تاريخ : | 11:30 | نویسنده : چریک |
باید برای ملاقات خداوند پله پله بریم بالا ...

توی ماه رمضان پله ها تعدادشون کمتر می شه و توی شب های قدر خیلی کمتر و این طوریه که احساس نزدیکی به خدا موج می زنه ...

اگر به خدا نزدیکتر نشدی ! کارت زاره ... حواست هست کجای کاری ؟! (با خودم هم هستما)

ده روز از ماه رمضان گذشته و هنوز داریم دور خودمون می چرخیم ... بابا ببین هدف کجاست ، الی أین ...

اولین پله برای ملاقات خداوند و شاید آخرین پله ... اینه که اول پا روی خودت بگذاری

خداوندا! کمک کن تا لایق دیدار بشیم .


برچسب‌ها: خدا

تاريخ : | 1:39 | نویسنده : چریک |

دختر زیبا و بنز

پسری دختر زیبایی را دید. شیفته‌اش شد. چند ساعتی با هم در خیابان قدم می‌زدند که یک دفعه یک بنز گران ‌قیمت جلوی پایشان ترمز کرد. دختر به پسر گفت: «خوش گذشت ولی نمی‌توانم همیشه پیاده راه بروم. بای!» نشست تو ماشین. راننده به دختر گفت: «خانم ببخشید، من راننده این آقا هستم. لطفا پیاده شوید»


برچسب‌ها: دختر زیبا, داستان

تاريخ : | 0:57 | نویسنده : چریک |

خوش شانسی یا بد شانسی ؟!

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: «عجب بدشانسی آوردی که اسب فرار کرد!»

پیرمرد در جواب گفت: «از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟»

همسایه ها با تعجب گفتند: «خب معلومه که این از بد شانسی است!»

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند و گفتند: «عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.»

پیرمرد بار دیگر گفت: «از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام؟»

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند: «عجب شانس بدی.» 

کشاورز پیر گفت: «از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام؟»

چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: «خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!» 

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند. پسر کشاورز پیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند: «عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد.»

کشاورز پیر گفت: «از کجا می دانید که...؟»

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته ایم صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل، نعمات و فرصتهایی بوده اند که زندگی به ما اهدا کرده است.

«عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شرلکم و الله یعلم وانتم لا تعلمون...»

«چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیر شما در آن بوده و چه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است و خداوند داناست و شما نمی دانید...»


برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : | 19:38 | نویسنده : چریک |

زود قضاوت نكنيم

معلم عصبی دفتر را روی میز كوبید و داد زد: «سارا ...» دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: «بله خانوم؟» معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: «چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!» دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد و بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: «خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقام ...» معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت: «بشین سارا ...» و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد...


برچسب‌ها: قضاوت, فقر

تاريخ : | 16:14 | نویسنده : چریک |

روزي دخترشيخ يک تبلت گوگل نکسوس بخريدو برشيخ عرضه نمود.

-شيخ بگفتش اين تبلت که بخريدي اولين کار چه کردي؟

-عرضه داشت پدر جان برصفحه اش برچسب زدم و دورآن کاوري محکم قرار دادم.

-شيخ فرمودآيا کسي تو را به اين مجبور کرد؟

-دختر بگفت خير .

-فرمودآيا تو به شرکت گوگل توهين کردي که چنين کاور برآن نهادي ؟

-دختر بگفت خير . اتفاقاً خود گوگل که آن را ساخته توصيه نموده که بر آن کاور نهيم.

-فرمودآيا چون اين تبلت ارزان و در پيت است کاورش کردي؟

-دختر بگفت خير بلکه چون ارزشمند است و کلي تکنولوژي صرف آن شده چنين کردم.

-فرمودآيا کاور از جمال تبلت بکاهد و به وزنش نيز فزايد ؟

-دختر بگفت باکي نيست ليکن به دوامش بيفزايد و از ضربات و شکستگيها مصونش دارد.

-شيخ فرمود:

«پس دخترم بدان آن که من و تو را ساخته ما را به عفاف توصيه نموده است که عفاف ضمانت ماندگاريست.»



تاريخ : | 16:39 | نویسنده : چریک |

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش راپاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: «من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.»، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: «من شیطان هستم.» مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد : «من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شماشد. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.»


نتیجه داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.


برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : | 9:24 | نویسنده : چریک |

شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست  .  موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  ...   اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات  بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب  مزرعه يك تله موش خريده است» 

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به  تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد» 

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي  موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش  به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت .  اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي  توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن  شد. 

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد ..  زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. 

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش  نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله  موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه  با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به  خانه برگشت ، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي  تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به  خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. 

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه  يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي  زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد  مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك  تدارك ببيند .  

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! 

نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!


برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : | 7:49 | نویسنده : چریک |

گاهی اوقات خوبه که آدمی چیزهای خوب را حتی از کسانی که به اون ربطی ندارند یا مذهب دیگری دارند یاد بگیرد و در زندگی استفاده نماید .

مانند این مطالبی که از آنتونی رابینز نقل شده و من بعضی از آنها را نوشتم (لازم به ذکر است که اکثر این مطالب به عینه در احادیث و روایات آمده است که متاسفانه ما دقت نداریم و کسانی مثل این آقا با استفاده از آنها در دنیا شهرت هایی کسب کرده اند ) :

*به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید . 
 
*با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند . 
 
*همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همانقدر که می خواهید نخوابید . 
 
*وقتی می گویید "دوستت دارم" منظورتان همین باشد . 
 
*وقتی می گویید "متاسفم" به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .. 
 
*به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید . 
 
*هیچوقت به رؤیاهای کسی نخندید . مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند . 
 
*عمیقاً و بااحساس عشق بورزید . ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید . 
 
*در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید . 
 
*مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید . 
 
*آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید . 
 
*به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیتهای بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .. 
 
*وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید "عافیت باشد " 
 
*وقتی چیزی را از دست می دهید ، درس گرفتن از آن را از دست ندهید . 
 
*این سه نکته را به یاد داشته باشید : احترام به خود ، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن 
 
*اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند . 
 
*وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید ، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید . 
 
*زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید . 
 
*یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .


تاريخ : | 7:31 | نویسنده : چریک |
منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه . اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به عوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا  اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند .
خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که: به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختن!!!

برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : | 7:23 | نویسنده : چریک |

شهیدان از می توحید مستند / شهیدان سرخوش از جام الستند

نمردند و نمی میرند هرگز / شهیدان زنده ی جاوید هستند

 

نمی دانم چه بنویسم و یا چگونه بنویسم ! فقط می دانم ...

بهتر است اینگونه شروع کنم ؛ عطرهای خوب ، شیشه خالیشان هم بوی خوب می دهد مثل شهدا که جای خالیشان هم همه جا را پر کرده است چه برسد به اینکه پس از سال ها دوری ، پیکر مقدس آن عزیز باز گردد و گرد و غبار نشسته بر چهره ی شهر را مثل یک طوفان بزداید .

آری ! ای شهید ، تو با آمدنت نشان دادی در آن زمان که به جانت نیاز بود آن دادی و امروز که به روحت ، آن را هم در راه معبود فدا می کنی . شمایید که «عند ربهم برزقونید» و برایتان چه فرقی می کند که جسمتان در کدامین خاک آرمیده باشد ؛ این ماییم که حتی از پاره های جا مانده از این شیشه خالی عطر وجودتان بوی بهشت را استشمام می کنیم (اگر لایق باشیم) و چه بخواهیم و چه نخواهیم عطرتان همه جا را پر می کند و چشمان مبهوت همگان به تابوتی است که از پرچم سه رنگ کشورمان پوشیده شده است و هیچ نمی دانیم ...

پیکر رزمنده دلاور اسلام شهید ناصر شاهمیرزایی پس از سال ها دوری از وطن خویش اکنون بازگشته است تا باز هم همگی مان یادمان بیاید که چقدر شرمنده شهدا هستیم .

برادر خوش آمدی به خانه ات که دل هایی را با این آمدنت دوباره شیدا کردی و ثابت کردی که در این بازار بی مهری هنوز هم بوی خدا قابل استشمام است .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد .


برچسب‌ها: شهید, شهید شاهمیرزایی

تاريخ : | 0:38 | نویسنده : چریک |